قصه یک خواب فراموش نشدنی free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
امروز میخوام یه قصه بگم
قصه ی دلی که.....
دیوونه شده تو تنهایی داره میمیره
کسی رو نداره که با هاش حرف بزنه
کسی رو نداره تا با دیدنش خوشحال بشه
خیلی وقته اون کسی رو که تموم دنیاش بوده رو ندیده
صداشو نشنیده باهاش حرف نزده,به خاطر اون نخندیده
خیلی وقته دیگه دستشو تو دسته اون نذاشته تا یه کم از غماش کم بشه
اصلا یادش رفته که چه طوری میتونه گریه کنه
آره یه جورایی داره ذره ذره میمیره
اماکسی نمی دونه آخه با کسی از دردش نمی گه تایه وقت نکنه کسی بهش ترحم کنه
دلش بسوزه بگه آخی الهی! چقدر بی رحم بود که ولت کرده و رفته
حتما عاشق کسه دیگه ای شده که بهت محل نمی ده حتما دیگه دوست نداره
بخاطر اینکه کسی متوجه درد سنگینی که تو قلبشه نشه
مجبور الکی بخنده شاد باشه, نکنه یه وقت مثل دیوونه ها بغض کنه
باید مراقب باشه تا اشکاشو کسی نبینه کسی نفهمه چشه
انقدر گناه کاره که روش نمیشه از خداکمک بخواد
روش نمیشه بگه خدایا کمکم کن
الانم نمی دونه چرا داره این حرفارو میگه
شاید اینم از علائم دیوونگیشه
همش به این فکر میکنه که شاید هنوزم
دخترک رو دوست داشته باشه
شاید دلتنگش شده باشه
اون میدونه هیچ کس جز خدا نمی تونه کمکش کنه
خدای آسمونااااا خداکهکشونهاااا
برس به داد دلِ عاشق ما جوونااااااا
اون دیونه الان داره ذره ذره دور از چشم بقیه می میره
دعا کنید زودتر بمیره.......

تو مرا میفهمی
من تورا میخوانم
وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم
وتوهم میدانی
تاابد در دل من میمانی...!
توی یه رابطه و دوستی خیلی پایانش مهم نیست مهم لحظاتی هست که در کنار هم هستید، شاید زمان طولانی نباشد ولی گاهی همین لحظات کوتاه مسیر ذهنی شما را برای همیشه عوض میکند و آنچنان تاثیری در عمق و روح شما می گذارد که برایتان مقدس می شود و همین لحظات کوتاه زندگیتان را می سازد، دوستی و رابطه مثل یک پل متحرک چوبی می مونه باید یکی یکی چوبها رو کنار هم چید و اگر در یک نقطه بهم رسید اون رابطه کامل میشه، دوستی ها و رابطه های ما مثل ورقهای زندگی می مونه با هر ورق زدنی میره توی عمق زندگیمون و ته نشین می شود در روحمان و برای همیشه می ماند شاید اون رابطه به هر دلیلی تمام شود
ولی اثراتش برای همیشه باقی می ماند در ما و زندگیمان.
نزار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو با شم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله برای دیدن روی تو پاشم
اگهتوباشیو دنیا نباشهمیشه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیادو تو نباشی دلم دغ میکنه با این همه درد
تمومه زندیگیم زیرورو کنکه بی تو دلخوشیهامم گناهه
خودت باشو منو دیوانگیهامفقط باتو دل من روبه راه
بزارباور کنم اینو که باعشق حقیقت میشه تو افسانه باشه
میشه افسانها رو زندگی کرد اگه حق با منه دیوانه باشه
تنهايي يعني بي كسي
جدايي يعني بي اويي بي او ماندن بي اوماندن يعني او را داشتن به او عشق
ورزيدن در هستي
در عالم دروجود جهت داشتن.
ارمان و متعالي و بزرگ داشتن در هستي .
ادرس انسان داشتن يعني انسان يك جزئي است جدا افتاده منفرد و اگر به خود
واگذار بشود به عنوان يك جزء
مرده و راكد به اشياء طبيعت مي ماند ميترسد تلاش دارد كه خودش را وصل كند
به يك روح بزرگ.
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
تا حالا دلت تنگ شده آنقدر که از فرط دلتنگی نتونی گریه کنی؟ وقتی که دلت می خواد گریه کنی مدام چشمهایت را بمالی و دریغ از یک قطره اشک یا از دلتنگی بمیری و تا اشکت بخواد سرازیر شود یکی باشد که نتوانی در حضورش گریه کنی؟یا آنقدر خدا خدا کنیکه باران ببارد وتو بی چتر هر روز مسیری را که می رفته ای طی کنی تا کسی نداند اشک است یا باران یا مدام دل دل کنی تا شب از راه برسد وکسی اشکهایت را نبیند؟ مثل الان من که تا به ذهنم دلتنگی تو خطور می کند دلتنگ می شوم و از فرط بدبختی نمی توانم گریه کنم خوش به حالت که یکی هست که دلتنگ دلتنگی هایت شود و از خودش بیشتر نگران توست.خوش به حالت که کسی نیست که دلتنگ دلتنگی هایش شوی تا مجبورت کنه مسیری را زیر باران گریان بروی آنهم بی چتر تا آنهایی که آمده اند از باران سهم دلتنگی هایشان را بگیرند نفهمند که تو گریه می کنی آنهم برای دلتنگی های دیگری یا اینکه مجبور بشوی زودتر هوا تاریک شود تا در گوشه ای خلوت بی صدا بگریی و دلتنگی های کس دیگری را زار بزنی خوش به حالت حالا می پرسی این بار برای چی؟ به خاطر اینکه از دلتنگیهای کس دیگری نمی شنوی یا اصلا برای خودت دلتنگی را آنقدر کوچک کرده ای که نتواند تو را مشغول کند که از باران و شب وماه وابر و پرسه های مدام در مسیری که هر روز می روی با خبر باشی تنها خودت هستی وخودت. اما من تا به دلتنگی های تو می رسم از همه چیز غافل می شوم حتی خودم شاید باور نکنی اما همیشه یک راه برای پرسه زدنم هست ویک مسیر که یا بارانی یک روز را نشانم دهد یا تاریکی شبی که از دلتنگی تو پرم. تو که تا حالا دلت تنگ نشده تو که راههای زیادی بلد نیستی تا از دلتنگی های دیگران سراغ بگیری اما من مدام دلتنگ تو ام و مدام گریان تو و مدام از این روز بارانی به تاریکی شب فکر می کنم حالا که دلتنگم..... 
شکسته خشک تنها گم
نشسته در سکوت وهمناک دشت
نگاهش دور
فسرده در غروب مرده ی دلگیر
و هنگامی بر میگشت کلاغی خسته سوی اشیان خویش
غم اور بر سر ان شاخه های خشک
فروغ واپسین خنده ی خورشید
شد خاموش.
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم
*** از وقتی که رفتی! ***
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.
کاش می شد من به جای تو می رفتم
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم
*** جای ِ خالی ِ زندگی ***
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
تو را دوست دارم
نه فقط به خاطر آنچه كه هستي
بلكه به خاطر آن چه كه هستم
وقتي كه با تو هستم
دوستت دارم
به خاطر بخشي از وجودم
كه تو با عشقت پروراندي
بدون تماس
بدون حرف
بدون نشانه
تنها با حضورت
با اين كه بودي
خودت بودي
و اين معناي راستين عشق است